دیدم مردهام. سبکتر، شنواتر و بیناتر از همیشه هستم. با لباس سنگینی که یک عمر بر تن داشتم انس گرفتهام و به همین دلیل پیرامونش میگردم و تمام اتفاقاتی که بر آن میگذرد را میبینم. از همان ابتدا به درگاه خدای مهربان شروع به التماس میکنم تا مرا برگرداند. به او میگویم مرا برگردان، آخر کارهای ناتمام زیادی دارم، دستانم از کارهای نیک خالصانه خالی است و هنوز برای مرگ آماده نشدهام. در میان تشییعکنندگان به ندرت انسان وجود دارد و افرادی هستند که بالاتنهشان به شکل حیوان و پایین تنهشان به شکل انسان است و کسی هم از آنها نمیترسد. با وجود دیدن این موجودات ترسناک، دست بردار نیستم و همچون گذشته به درگاه خداوند ملتمسانه ضجه میکنم که مرا برگرداند .... هنگامی که پیکرم را در گودال قبر میگذارند، گریه و التماسم به نهایت میرسد. تلقینم میدهند و شروع به گذاشتن سنگهای لحد میکنند ... و من ایستاده در کنار قبر و در حال التماس به درگاه خدا ... و آخرین سنگ لحد را که میگذارند، دیگر ناامید میشوم و دست از دعا و التماس برمزیدارم و مطمئن میشوم که دیگر برای پایان بخشیدن به کارهای خوبی که ناتمام مانده بودند فرصتی ندارم و پرونده اعمالم برای همیشه بسته شده است ... دیگر باید با زندگی جدید خو میگرفتم. پر از حسرت، آه، و ناامیدی هستم که میبینم نیرویی عجیب و قوی مرا به داخل قبر میکشاند که ...
به ناگاه از خواب بیدار شدم و دیدم دعایم مستجاب شده و به من فرصت دادهاند. نمیدانم تا کی ولی میدانم هر چه هست اندک است. ناخودآگاه به سجده افتادم و گریستم. این خواب به من چیزهای زیادی آموخت ....
با عزیزانت چنان رفتار کن که اگر لحظهای بعد در این دنیا نبودی یا نبودند، از رفتارت خوشحال باشی.